ازهمه چي و از همه جا.... دنیایی کوچک اما بزرگ...داستان ... 24روزی که عشق آغاز میشود
حلول ماه مبارک رمضان بر همه ی شما عزیزان و روزه داران عزیز مبارک باد دوستان عزیز لطفا با نظر های ارزشمندتون ما را یاری کنید هفت تير ۷tir.com : عاليه صبور, دختر ايراني- آمريکايي در سن ۱۹ سالگي موفق به کسب کرسي استادي دانشگاه شد و بدين ترتيب نام خود را در کتاب رکوردهاي گينس ثبت کرد . اين عنوان از ۳۰۰ سال پيش تاکنون در اختيار کولين مک لورين، شاگرد فيزيکدان مشهور ايزاک (اسحاق) نيوتن بوده است. بيانيه مطبوعاتي کتاب رکوردهاي گينس حاکي است عاليه صبور، جوانترين استاد تمام وقت دانشگاه است که تاريخ تاکنون به خود ديده است. گفتني است شگفتي هاي اين نابغه جوان تنها به رکورد جوانترين استاد دانشگاه ختم نمي شود. شايد عاليه صبور و گستره نبوغ او را بايد مصداق عيني اين گفته يوهان ولفگانگ گوته، شاعر و انديشمند آلماني دانست: دانايي به تنهايي کافي نيست. بايد دانش را به کار بست. عاليه صبور در مصاحبه اي گفت: دانايي، توانايي است بويژه هنگامي که دانسته هاي خود را با ديگران شريک مي شوي… و همين چند کلمه پرمغز کافي بود تا بيش از پيش تحسين عمومي را برانگيزد. عاليه صبور در سن ۱۰ سالگي وارد دانشگاه شد و در سن ۱۴ سالگي ليسانس خود را با درجه ممتاز در رشته رياضيات کاربردي از دانشگاه ايالتي استوني بروک(در نيويورک) اخذ کرد. با اين وصف او نخستين زن در تاريخ ايالات متحده است که چنين افتخاراتي را کسب کرده است. یک آریایی در همه جا یک آریاییست تو با این همه بزرگی هیچ وقت ما را فراموش نمی کنی ولی ما به این کوچیکی گاهی وقتها تو را فراموش می کنیم مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد مرد حيران مانده بود که چکار کند تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند ديوانه لبخندی زد و گفت . می خواهیم رای بدهیم چون می خواهیم ایران ما همان ایران اسطوره ایی بماند می خواهیم رای بدهیم چون ایرانی هستیم و عاشق این آب و خاک چون این پرچم را دوست داریم و میخواهیم در زیر سایه ی آن احساس امنیت کنیم میخواهیم تمام دنیا بدانند که وقتی ما تمدن داشتیم آنها در حال زندگی کردن به روش انسانهای اولیه بودند می خواهیم همسایگان ما بدانند که روزی در زیر پرچم ایران بودند می خواهیم قدرت گذشته ی خود را داشته باشیم گفتند رای بدهید اتحاد داشته باشید به قانون احترام بگذارید ما به کدامین عمل نکرده اییم؟؟؟ کدامین را این ملت بزرگ و آزاد اندیش رعایت نکرد که وضعشان به این گونه است در تمامی نقاط جهان سران کشورها آرزوی داشتن مردمی مثل ایران را دارند اما ما.... ایرانی عاشق ایران است و این عشق را نباید از او گرفت ما رای می دهیم چون پرچم ایرانمان را میخواهیم ديوار سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر است كه بايد خوانده شود. مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!' من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه مي رفتم،........ ادامه در ادامه مطلب دانلود آلبوم تصنیف اشتیاق آهنگساز فرهاد فخرالدینی آواز علیرضا قربانی تصنیف اشتیاق ساز و آواز بی کلام مقدمه ارکستر تصنیف ارکستر ----------------------------------------------------------------------------------------------------- دانلود آلبوم فصل باران آهنگساز مجید درخشانی آواز علیرضا قربانی دانلود کل آلبوم در ۱۰ قطعه ( هدیه به مادر ) چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن. لبخند بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو ميجنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد. نظر سنجی سازمان ملل در مورد درج نوروز در تقویم بین المللی به عنوان یکروز جهانی تا الان فقط 161هزار نفر ثبت شده، سریع اقدام کنید و به دیگران هم یا آوری کنید. برای ثبت نوروز در تقویم سازمان ملل امضا نمایید .... My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت ... ............................ ادامه داستان در ادامه مطلب مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو نخستين استاد فيزيك زن ايران در آسايشگاه سالمندان نخستين بانوي استاد فيزيك ايران بعد از بنيانگذاري نخستين رصدخانه و تلسكوپ خورشيدي تاريخ نجوم ايران ، فارغ التحصيلي از دانشگاه سوربن پاريس و 30 سال تدريس در دانشگاه هم اكنون با خيالي آسوده و خاطراتي خوش بر روي تخت آسايشگاه سالمندان ، تنها افتخار خود را تربيت دانشجويان موفق (استادان امروز) ميداند . آلينوش طريان در سال 1299 در خانواده ارمني در تهران متولد شد . وي در خرداد سال 1326 با درجه ليسانس فيزيك از دانشكده علوم دانشگاه تهران فارغالتحصيل و در مهرماه همان سال به سمت كارمند آزمايشگاه فيزيك دانشكده علوم استخدام شد و يكسال بعد به عنوان متصدي عمليات آزمايشگاهي در دانشكده علوم منصوب شد . پس از تلاش بينتيجه براي متقاعد كردن استادش (دكتر حسابي) براي كمك به اعزام وي به خارج از كشور ، با هزينه شخصي خود به بخش فيزيك اتمسفر دانشگاه پاريس رفت . دانشنامه دكتراي دولتي را از دانشگاه علوم پاريس در سال 1956 ميلادي(1335 شمسي) دريافت كرد و به دليل خدمت به كشورش پيشنهاد كرسي استادي دانشگاه سوربن را رد كرد و به ايران بازگشت و با سمت دانشيار فيزيك رشته ترموديناميك در گروه فيزيك مشغول به كار شد . در سال 1338 دولت فدرال آلمان غربي بورس مطالعه رصدخانه فيزيك خورشيدي را در اختيار دانشگاه تهران قرار داد و وي براي اين بورس انتخاب شد و از فروردين سال 1340 به مدت 4 ماه به آلمان رفت و بعد از انجام مطالعات به ايران بازگشت . 3 سال بعد در تاريخ 9 خرداد 1343 به مقام استادي ارتقا پيدا كرد و بدين ترتيب او اولين فيزيكدان زن است كه در ايران به مقام استادي رسيد . در تاريخ 29 آبان سال 45 عضو كميته ژئو فيزيك دانشگاه تهران انتخاب شد و در سال 48 رسما به رياست گروه تحقيقات فيزيك خورشيدي موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران منصوب شد و در رصدخانه فيزيك خورشيدي كه خود وي در بنيانگذاري آن نقش عمدهاي داشت ، فعاليت خود را آغاز كرد . وي كه اولين كسي بود كه در ايران درس فيزيك ستارهها را تدريس كرد ، در سال 58 تقاضاي بازنشستگي داد و به افتخار بازنشستگي نائل شد . دسته اول ؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم نيستند عمده آدمها حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند. دسته دوم ؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هم نيستند مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويت شان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهشان يکي است. دسته سوم ؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم هستند آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را ميگذارند. کساني که همواره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. دسته چهارم ؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هستند شگفتانگيزترين آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم، اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. ميفهميم که آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان ميآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد شهادت مظلومانه ی حضرت سید الشهدا و همه ی هفتادو تن از یاران امام را که برای ابقای اسلام عاشقانه جنگیدند را به همه ی شما عزیزان تسلیت می گوییم (این از نوشته های دکتر شریعتی است که این آثار در جایی منتشر نشده است) مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح منبع : اعتماد اين هم چند تا عكس جديد جديد هندي عكسها را در ادامه مطلب ببنيد اميدوارم خوشتون بياد از دیدن این عکس چی یادش می افته لطفا در قسمت نظرات بنویسه اگه خواستید به صورت خصوصی but the pain in my heart is stil the same. Though I smile and seem carefree, there's no one who misses you more than me!! جاری میشود ولی رنجی که در قلبم هست هنوز پابرجاست گرچه میخندم و به نظر بی خیال میام ولی هیچ کس بیشتر از من دلتنگ تو نیست . با دلی آکنده از عشق موجوداتی که ادعا می کنند که اشرف مخلوقاتند اما عشق و شهوت و هوس را در یک قالب می گنجانند به امید روزی که همه ی آدمها معنی عشق را بفهمند عکسها را در ادامه ی مطلب حتما ببینید تا به عمق این جملات برسید از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود « دکتر علی شریعتی» طعنه نزن به گریه هام تنها تو می مونی برام تنها تو میشناسی منو ای پریزاد قصه هام خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان گردي از قصه خلقت از اين ذلت اگر براي تكه ناني غرورت را زير پاي بگذاري زمين را كفر مي گويي نمي دانم كه كي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است ( دكتر علي شريعتي) خداوند بنده هایش را به اندازه ی خدا دوست دارد یادتون نره
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از
ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها
ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود،
تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد
كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در
ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك
كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا
به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته
به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را
از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه
ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به
سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر
هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار
دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را
درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه
آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم
فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند
و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي
سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را
به روي ما بگشايند»
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم
ادامه مطلب

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم
ادامه مطلب

انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.
ادامه مطلب
I hide my tears when I say your name,
من اشکهای خود را پنهان میکنم وقتی اسم تو بر زبانم
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت
11:31 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت
10:41 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين|
دختر نابغه ۱۹ ساله ايراني ، جوان ترين استاد دانشگاه در جهان
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت
10:6 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
خدایا
نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت
11:42 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت
10:14 قبل از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
می خواهیم رای بدهیم چون ایران برای ما مهم است
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت
9:29 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت
11:18 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
تقدیم به قلب پرمهر همه پدران
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت
7:59 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت
10:47 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
این هم دو آلبوم از یکی از استادان موسیقی ایران
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت
1:27 قبل از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت
11:30 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت
11:1 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت
10:55 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت
11:21 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت
7:29 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت
10:11 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت
7:54 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت
12:6 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت
8:2 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
بنا به در خواست دوستان
نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت
0:12 قبل از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
هر کی
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت
8:13 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت
11:44 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
تقدیم به بهترینم
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت
8:20 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت
7:0 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
پروردگارم ،مهربان من
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت
5:1 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت
10:27 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت
7:52 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت
3:25 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |
نظر
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت
12:48 بعد از ظهر توسط ه - ز - رستگار- هشجين| |



